{اینجا دلیلی‌ست برای زندگی}
۲۰ آبان ۰۰ , ۲۳:۱۴

یه مدتِ که وقتمو واسه درس و کارام میذارم و از همه چی و به خصوص مجازی دور شدم،ولی خب کماکان بعضی چیزا توی دنیای مجازی هست که برای آرامش و پایان دادن به درگیری فکریم باید ازشون ترک تعلق کنم...

دیگه رابطه‌ای برام جذابیت نداره،فقط و فقط حس وقت کشی بهم میده،ترجیح میدم خودم حال خودمو خوب کنم.

 

+از شما چه پنهون یکمم درگیر دوا و درمونم و همین الان که دارم این پست رو می‌نویسم زکامم و به آبریزش بینی دچار...😅✋🏻

البته که فقط زکام بودن نیست و درد تا استخون رسیده؛از میخچه پا گرفته و زگیل تا واریکوسلی که زمین گیرم کرده و با چندتا قدم درد امونم نمی‌ده.

دو هفته پیش زنگ زدم از تخصص ارولوژی وقت بگیرم گفتن ۲۶ آبان بیا،درد از بس اذیتم کرد که مجبور شدم فرداش رفتم و دیدم مطب غلغله‌س،یه جوری با صد جور زبون ریختن وقت گرفتم واسه ساعت ۸ و نیم.چون مسیرم یکم دور بود دیگه نرفتم جایی و ۴ ساعت نشستم تا نوبتم بشه...😐🤞🏻

 

+با اینکه ۱۵ آبان دیدمشا ولی دلم تنگ شده براش!شعرای سید تقی خیلی تو این حالات آرومم میکنن...

دوست دارم برم با همه شرایطی که هست بهش بگم:

«تو باید سهم من باشی اگر معیار دل باشد/ولی دق داد تا دادت به من تقدیر بی‌دقت»

 

+راستی شما چه خبر؟هنوز پاییزه،دست یار و گرفتید زیر بارون بلکه هم زیر برف دوتایی قدم بزنید؟

 

-کم کم چشماتونو واسه خوندن داستانک بی‌بی خانوم آماده کنید😃

-دم تک تک عزیزایی که تولدم رو به هر شکلی تبریک گفتن گرم گرمه ♥️

-آهنگ لیلا از علیرضا طلیسچی رو حتما گوش کنید،قفلی زدم روش😁✋🏻

 

 

۵
۶ مهر ۰۰ , ۲۰:۰۷

بعد از این همه مدت ننوشتن کسی هست که منو بشناسه؟کسی که منو یادش باشه؟نوشته هامو  دنبال کنه؟

هزار و یک برنامه چیدم برای دنیای حرفه‌ای نویسندگیم!هرجا برم این وبلاگ هست،کنج امن زندگیم،یه پناهگاه همیشگی؛هر وقت دلم میگیره یه سر بهش میزنم،بعضی از وبلاگایی رو که خیلی نویسنده ها و محتواهاشون برام مهمه رو میخونم

رفقایی مثل عینک شاعر بیان که جدیدا بعد از سرپنجه شدن با کنکور زد شاخشو شکوند...تبریک آقا تبریک😍

آرام(سپیده عادلی پور)که دوباره وبلاگش رنگ شعر گرفته و شاخکای حسودی منو تحریک کرده

مترسک(هیچ) که نمیدونم بابت تموم شدن روزای خوب وبلاگنویسیش باید ناراحت باشم یا خوشحال

فاطمه.الف که همش شده غم و غصه و هیچی نمیگه و فقط و فقط گلایه میکنه

سما نویس که به اصطلاح عاشقانه های آرومی که تو وبش منتشر میکنه

آبنوس(علیرضا)که حس میکنم خیلی جذاب داره تجربه هاشو تو اختیار همه می‌ذاره

میخک(غار تنهایی من) که هر مطلبی که میذاره واسه خودش یه آزمون روانشناسیه

یا مثلا توبه های رامین

یا نه حسودیم به قلم خیلی خوب فرشته(وبلاگ هواتو کردم)

مثلا نسترن خوش ذوق بیان

یا استلایی که هنوز ستاره وبش روشن نشده

و حدود 80 تا وبلاگ دیگه که یکی از یکی دیگه انرژی مثبت بهم القا میکنن...

از همه شما ممنونم،از همه شما رفقای عزیزم،همه شماهایی که انرژی میذارید و وبلاگ فارسی رو زنده نگه داشتید

حقیقتش میخواتم راجع به اینکه با یه اسم و رسم جدید نویسندگی کنم ازتون نظرخواهی کنم،اسم خودم،اما وبلاگ با یه اسم جدید یه اسمی که به اسم خودم مربوط نباشه،یه اسم جدید که به هیچ آدمی مربوط نشه.خوشحال میشم منو تو این زمینه کمک و راهنمایی کنید :)

+راستی داستانک شله زرد پاییزی رو خاطرتون هست؟بریم یه داستانک دیگه به مناسبت پاییز با همین سبک و سیاق و همین مادربزرگ بنویسیم؟

۱۸
۶ مهر ۰۰ , ۱۹:۳۵

پاییز که می‌شد، بی‌بی پا می‌شد زنگ می‌زد به عمو، عمه ها،نوه ها، نتیجه ها.
چادرش رو می‌بست دور گردنش،انگاری می‌خواد بره جنگی،دعوایی. می‌گفتم:«بی‌بی بازم حالت نظامی گرفتیا!» قَهقَه کنان می رفت سمت ایوون،جارو و خاک انداز رو بر می‌داشت می‌افتاد به جون خونه. همه جارو  رُفت و رو می کرد، کل حیاط رو آب و جارو میزد الی برگای زرد پهن شدۀ کف حیاط!
می‌گفتم:«بی‌بی این دیگه چه مدلشه؟» می‌گفت:«پاییزه ها!مزش به همیناست دیگه!»
به صد زحمت و هزار کش و قوس، دیگ مسی رو از زیر زمین می‌کشید بیرون،بساط شله زرد به پا می‌کرد.
از ریز و درشت جمع می شدن خونه بی‌بی که ایول بی‌بی قراره شله زرد بِپَزه.شله زردای بی‌بی تو کل محل معروف بود!شله زردا، از اون پاییزیا، از اون زرد و نارنجیا.
از بالای ایون بازی بچه هارو نگاه می‌کرد،قندی توی دلش آب می‌شد.عجب روزایی بود اون روزا،چقدر دلمون خوش بود!
شله زرد رو گرگ و میش صبح،آفتاب نزده،بار میذاشتن تا صبح آماده بشه.مغز پسته و دارچین می‌ریختن روش  بعد می‌دادن بچه ها بین کوچه،همسایه پخش کنن.
خود بی‌بی هم میرفت یه سفره بلند از توی یخدان می آورد پهن می‌کرد،از این سر ایوون تا اون سر ایوون.همه جمع می‌شدیم دور هم،خان عمو هوس جک گفتن می‌کرد.با اینکه جک هایی که می‌گفت بی‌مزه بودن،ولی همون بی‌مزگی هم نمک داشت.
ظرفای شله زرد رو که می کشیدن،هرکی می‌رفت یکی‌یدونه ظرف بر می‌داشت برای خودش می‌آورد سر سفره. منم مثلِ همیشه یه ظرف برای بی‌بی که بالا سر سفره نشسته بود،می‌بردم.
بسم الله رو میگفت،همه شروع می‌کردن به خوردن انگشتاشون...
بی‌بی هم حظ می‌کرد...

متن و عکس:امیررضاکامیار
+اینستاگرام بنده هم فعال شد!میتونید فالو کنید (بزن بریم!)
++دوستان عزیزی هستن که الان به بیان این متن عیب میگرن! درسته این متن نوشتارش به سبک گفتاریه ولی قرار بود و احتمال زیاد هم هست که از این متن پادکست ساخته بشه :)
++شرمنده سه تا از دوستان بیانی که سفارش کار گرافیکی داده بودن هستم!بازم لطفا این دردسر رو به جوون بخرید چون من مدت کوتاهی نیستم!بازم ازتون عذر میخوام :)
 

۱۶
۲ شهریور ۰۰ , ۲۱:۵۵

یه مدتی میشه شدیداً فاز افسردگی به خودم گرفتم؛با دلیل یا بی دلیل.فقط دوست دارم تو لاک خودم باشم،تنهای تنها...

یه دوستی میگفت:«چرا محتوای بیشتر شعرات غمناک و حزن انگیزه،اسم کتابتم که داری میذاری بیت الحزن»

البته که فعلا ادعایی نه تو زمینه نوشتن دارم،نه تو شعر؛اما اگه بخوام جواب بدم،تنها جوابی که فعلا دارم اینه که نمیدونم،شرایط خوبی دارم،اتفاقات خوبی همیشه برام رقم خورده،ولی این حزن که توی نوشته هام مشهوده،واقعا براش جوابی ندارم.

چند روزی هست درگیر این قضیه شدم،اول گفتم بلکه از سر غم و نیاز دارم اینجوری مینویسم،داشتم تو کانال چندتا از دوستان نویسنده و بلاگر و صد البته شاعر چرخی میزدم،متنای قشنگ،شعرای قشنگ،نقدهای جذاب،اما همشون حزین...

یکی از رفتن نوشته بود...

یکی از غصه های نبودن...

یکی حسرت اومدنشو داشت...

یکی دیگه از شرایط بد جامعه....

یکی میگفت کاش بهش گفته بودما...

اون یکی از تقویم مرگ و میر این روزا...

یکی دیگشون گلایه مند از وضعیت آموزش...

یکی از بچه ها از رابطه‌ای که داشت و نارضایتی هاش...

یکی غصه این که چرا امتحانشو گند زده بود رو میخورد...

واقعا نمیدونم چرا فقط غصه بود،شاعرانه هامون از نبودنش؛عاشقانه هامون از رفتنش؛دلنوشته هامون گله از خودمون؛روزنوشت هامون گله از جامعه؛

پس کی؟واقعا کی میخوایم بخندیم؟

قبول دارم،داریم میگذرونیم،ولی به قول روان درمانگرا،اگه خودمون نخوایم،اتفاقی تو بهبود وضعیتمون نمی افته،میدونم حرفام همه کلیشه‌ان...

ولی یکم به همین کلیشه ها دقت کنید،منتشر کنید این کلیشه ها رو...اوضاع مملکتمون،دلمون،زندگی هامون اصلا رو به راه نیست،ولی ورق میچرخه دیگه مگه نه؟

راستی اینم بگم گیرایی شعر به حزن از دست دادن و نازکشیدنه،اگه مشکلی نباشه نقدی هم وجود نداره،از حس و حال خوب نوشتن همیشه جذاب نیست...

به اونایی که مینویسن حق بدید

 

+روز پزشکم به همه رفقای بلاگر پرشکم از قبیل ریزوریوس،مسعود عزیز،خانوم صنما و خیلیای دیگه که یا نمیشناسمشون،یا یادم نمیاد تبریک و خسته نباشید میگم

+یکمم بین خنده هاتون رعایت کنید...تصویر پایین آمار مرگ و میر مرداد ماه بر اثر کروناست

۵

یه متنی خیلی چشممو گرفت،چندباری خوندمش،هر سری یه درک متفاوت.هنوزم به درکی نرسیدم

نوشته بود که:

بغل کردن، رفتاری از جنس نیاز نیست. از جنس برآورده کردن نیازهای دیگری هم نیست. بلکه از جنس ابرازه، با زبان بدن. ابراز اینکه فاصله ای بین من و تو نیست. و ببین چقد لمست میکنم «و ببین چقدر دارمت و مراقبتم» ببین چقد تعلق دارم بهت. «چقدر مشتاقم بهت» و ببین چقد امنم. «و می‌بینی چقدر قشنگی؟
بغلت می‌کنم که ببینی»
و می‌بینی چقد برای من مطبوعی؟
چقد می‌تونم ازت نفس بکشم؟ بغلت می‌کنم که ببینی عاشق عطرتم. «بغلت می‌کنم که قد بودنت، باورت کنم» بغلت می‌کنم که سهم دلخواه و انتخاب‌شده‌م از دنیا باشی «بغلت می‌کنم، چون آرومم می‌کنه و دلم می‌خواد آرومت کنم.» بغلت می‌کنم تا بگم قلبم، قلبت رو حس می‌کنه. و بغلت می‌کنم چون دوستت دارم.

اولین باری که خوندم گفتم چه قشنگه.

دومین بار قبول کردم و دیدم داره یه حقیقتی رو بیان میکنه.

سومین بار یه تجربه‌ی تلخ یادم اومد...

چهارمین بار یه رویا تداعی شد،کنار یه نفر.

[...]

[...]

[...]

[...]

نمیدونم برای چند دهمین باره دارم میخونمش،اما حس میکنم یه دروغ بزرگ داره بین کلماتش بیان میشه،بغل کردن بیشتر از یه نیازه!

وقتی که یه نفر رو بغل میکنی یعنی دوستش داری،دوست داشتن و دوست داشته شدن یه فرا نیازه،بغل هم فقط داره تشویش این نیاز رو آروم میکنه...

بغل شدن مسکنی برای درد هاییه که منشأ درونی دارن،بغل کردن ابراز نیست،سکوته...

یه سکوت پر از مفهوم،شاید همین وسط بتونه یه ابراز هم باشه،اما قطعا یه دایره‌ی بزرگی از رفتار ها رو در بر داره این سکوت پر حرف...

اگه نیاز نیست چرا محتاج اینیم که یکی دوستمون داشته باشه؟این که بغلمون کنن؟بازم با ده ها بار خوندن برام مبهمه،چون یه چیزا برای دل سنخیت نداره و از طرفی اون چیزی برای دل اصله،برای عقل منسوخ...

عقل میگه ابراز،دل میگه نیاز...

من این روزا گم شدم،بین عقل و دلم؛محتاج یه بغلم،یکی در گوشی بهم بگه دوست دارم،از ابراز کردن و تظاهر کردن متنفرم دیگه...

من عاشق یه بغلم که بروز دهنده نباشه،دلم به دلش نزدیک باشه،با دلش تو گوشم حرف بزنه...🤞

 

هنوزم گنگم،نمیدونم چی بگم،نمیدونم چرا سر و ته نداره نوشتم...

فکر کنم آخرین روزای وبلاگنویسیمه،بلکه هم تازه شروعشه،کی میدونه چی میشه!؟

 

+یه سری هم به این پست خفن بزنید:استوری برای وبلاگ های بیان

+عنوان:Fou-Shahin Najafi

۱۱

قطعا اگه از همون روزای اول دنبال کننده‌ی وب من بوده بوده باشید(هن؟🤔)میدونید که سودای نوشتن یک کتاب رو داشتم.کتابی با شعرایی در قالب غزل هستم...

و خب مثل اینکه قرار این تلاش درآینده‌ای دور ثمر بده(چیشد؟😟این نوید خبر بدت بود؟😂)

کتاب قراره شامل 40 غزل باشه که قطعا امسال بدستتون نخواهد رسید(نه امیرجان تو امروز حالت واقعا خوب نیستا😐🍂)

34 تا از غزل ها آماده هستن و پختگی نسبتاً لازم رو دارن،که باز میخوام ویرایش های لازم رو انجام بدم و یک کتاب خوب از آب و گل بیرون بکشونم(گند زدی تو ضرب المثل مردم😐🤣)

و اما اون 6 غزل باقی مانده...هنوز به ذهنِ دل خطور نکردن،قطعا در اسرع وقت نوشته شده به انتشارات نزدیکتر تحویل داده میشن،و خب واقعا باید از انتشارات نزدیکتر و دوستان و همه عزیزایی که تو این راه مشوق من هستن تشکر کنم...(چوخ تچکر❤️🥰)

 

اگه تا الان کتاب های انتشارات نزدیکتر رو دیده باشید قطعا متوجه صفحه بندی جذابشون شدید...

امیدوارم بتونم نبودنم رو با اومدن این کتاب جبران کنم

مرسی که هستید💙🧡❤️💚💜🤍🤎

 

+بیاید واسه رسیدن به هدفاتون یه قدم مثبت و محکم بردارید.

++بزودی هم یک داستانک رو شروع میکنم.... 

+++این مطلب هم میمونه به یادگار تا اون لحظه که کتاب به تقدیمتون در بیاد💙

۱۴
۲۵ خرداد ۰۰ , ۲۱:۴۵

قریب به چهار ماه از آخرین مطلبی که توی بیان منتشر کردم داره میگذره؛فکر میکنم دیگه این سکوت نباید بیشتر از این طولانی بشه و باید برگردم.تو این مدت زیاد فکر کردم،قراره یکم متفاوت تر از قبل و با روزمرگی ها و دسته بندی هایی جدید تر مزاحم ذهن هاتون بشم،البته این اضافه کنم که قراره توی اینستاگرام و تلگرام بعنوان رسانه‌ی تصویری و مرجع و منبع فایل ها استفاده کنم.

احتمال زیاد تصاویر رو در وبلاگ هم منتشر کنم ولی باتوجه به الگوریتم کار مشخضا باید توی اینستاگرام خلق اثر کنم.

و اما قراره چه اتفاق هایی و کجاها بیوفته؟!

 

  • اولین گزینه بخش وبلاگ!

توی وبلاگ قراره پست ها با چینش منظم و مطالب کامل تر مثل اشعار و نوشته های شخصی بنده منتشر بشه تا روزی که به مدد خدا و با یاری شما بتونم اولین کتاب شعرم رو منتشر کنم.

ولی خب در این بین معرفی کتاب و انتقاد بر نوشته های بعضی از وبلاگ ها دوستان رو هم قراره داشته باشم و خب یکسری اطلاعیه ها و نقد هایی که قراره نسبت به شرایط جامعه منتشر بشه رو هم داریم :)

✿✿✿

  • خب بریم سراغ اینستاگرام :)

یادمه یه زمانی یه پیج با آمار 24 کا داشتم و خب فعالیتی که مربوط به خودم و عرصه تحصیلی یا کاریم باشه نبود و بیشتر جنبه فان داشت و مجبور شدم بفروشمش چون وقت مدیریتش رو نداشتم.

بعد این ماجرا به خاطر ندارم چندان قدرتمند توی شبکه های اجتماعی فعالیت کرده باشم.اما خب با توجه به برنامه هایی که تو این مدت برای خودم چیدم،حس میکنم برای بیشتر دیده شدن باید دوباره برگردم به اجتماع مجازی،واسه همین قراره توی ایسنتاگرام فتومونتاژ و عکسنوشته و طراحی ها با اتفاقات روزمره در استوری ها و صد البته اشعار و گاه نوشت های من همراه باشید.

اینستاگرام من

✿✿✿

  • نوبتی هم باشه نوبت تلگرامه

توی تلگرام هم نوشتک ها و موزیک ها و البته فایل های با کیفیت اتود های بنده رو خواهید دید و این که میتونید با من به طور مستقیم در ارتباط باشید.

حالا اتفاق جالب تر گفتگوی صوتیه تلگرامه؛که خب انشاالله در آمار های بالا میتونیم با همدیگه تبادل نظر هم داشته باشیم به این طریق.

تلگرام من

✿✿✿

قرار بود با خبر های خوبی برگردم،اما فعلا دارم سعی میکنم خبر های خوب رو خلق کنم.ممنون از دوستانی که اسم فیلم و کتاب فرستادن و برخی از رفقا هم خیلی پیگر حالم بودن و چندتایی هم توی فضای وبلاگ کامنت داشتم که نشون از لطف شما به من حقیره.در نهایت امیدوارم بتونم درکنار شما عزیزانم،فصل جدیدی از دوران وبلاگنویسیم رو پیش ببرم و بتونم در شادی ها و غم هاتون شریک بشم.راستی قرار دیدار وبلاگی هم با چندتا از دوستان انشااله به وقتش خواهیم داشت که گزارش هاش رو به گوشتون میرسونم.

 

خب حالا شما چه خبر؟!

۶